«دین فروشی و دنیا فروشی »
صدای ساز و آواز بلند بود . هرکس از نزدیک آن خانه می گذشت می توانست حدس بزند که درون خانه چه خبراست !!! بساط عشرت پهن بود و... کنیزک خدمتکار خاکروبه ها را دردست گرفته و ازخانه بیرون آمده بود تا آنها را درجایی بریزد . درهمین لحظه مردی که آثار عبادت از چهره اش نمایان بود و پیشانی اش از سجده های طولانی حکایت می کرد از آنجا گذشت . از آن کنیزک پرسید : صاحب این خانه بنده است یا آزاد ؟ کنیزک گفت : آزاد . مرد گفت : معلوم است که آزاد است : اگربنده می بود از صاحب و خداوندگار خویش پروا می داشت و این بساط را پهن نمی کرد ! رد و بدل شدن این سخنان بین كنیزک و آن مرد موجب شد که کنیزک مدت زیادتری بیرون خانه مکث کند . هنگامی که به خانه برگشت . اربابش پرسید : چرا این قدر دیر آمدی ؟ کنیزک ماجرا را تعریف کرد . شنیدن این ماجرا او را چند لحظه دراندیشه فرو برد . مخصوصاً آن جمله که «اگر بنده می بود ، از صاحب اختیار خود پروا می کرد » مثل تیر بر قلبش نشست . بی اختیار از جا جست و به خود مهلت کفش پوشیدن نداد . با پای برهنه به دنبال گوینده سخن رفت . دوید تاخود را به صاحب سخن که جزامام هفتم حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) نبود رساند . به دست آن حضرت توبه کرد و به افتخار آن روز که با پای برهنه به شرف توبه نایل آمده بود دیگر کفش به پا نکرد . اوکه تا آن روز به بشر ابن حارث بن عبدالرحمن مروزی معروف بود از آن به بعد به بشرحافی (پابرهنه) مشهورگشت و تازنده بود به پیمان خویش وفادار ماند ، دیگر گرد گناه نگشت . تا آن روز در سلک اشراف زادگان و عیاشان بود ، اما ازآن به بعد در سلک مردان پرهیزکار و خداپرست درآمد .
( کتاب هزار و یک حکایت اخلاقی ، محمدحسین محمدی ، ص 82)
شورای فرهنگی وزارت ارتباطات وفناوری اطلاعات